Sunday، November 08، 2009

از اینکه هر دفعه یکی از دوستام زنگ می‏زنه یا من بهشون زنگ می‏زنم، اولین چیزی که بعده سلام چطوری؟ خوبم می پرسن راجع به رفتنه و کارت چی شد و پس کی درست میشه بدم میاد. یعنی بدم اومده بس که هیچکی هیچ حرفی نداره و خب اگه این نبود چی می خواستین بگین؟ بعد که به هیچکی زنگ نمیزنی که لابد شاید یه خاکی تو سرت شده و نمی‏خوای به کسی بگی همه شاکی که چرا زنگ نمی‏زنی؟
خب بابا جون بفهم که نمی‏خوام بگم، بفهم که می‏خوام یه مدت تو خودم باشم، بفهم دیگه!

پیوست: این پست به این معنی نیست که یه مرگم هستا، اتفاقن فعلن گوش شیطون کر همه چی روبراهه. همین الانم با پی جی صحبت کردم و کلی خوشحالمه.
یکشنبه 17 آبان 1388

Monday، November 02، 2009

دوست پسر ِ این دختره بهش خیانت کرده البته برای چندمین بار، دختره شده اسپند ِ رو آتیش... تازه میخوان با هم ازدواجم کنن!!!
وای خدا از این بلاها سرمون نیار، الهی آمین...
یکشنبه 10 آبان 1388

Saturday، October 31، 2009

انقدر تو بوق و کرنا کردن که دیروز 88/8/8 بوده که انگار مثلن چی هست. خب یه روزیم 77/7/7 بوده، یه روز دیگه‏م 66/6/6 بوده، باز یه روز دیگه‏شم 55/5/5 بوده، بازم بگم؟ :دی
نمی دونم حالا بگم که دیروز که 88/8/8 بود و من درست ساعت '8:08 بیدار شدم چی فکر می کنید؟ البته فقط بیدار شدم ولی از جام پا نشدم، شایدم پا شدم رفتم دستشویی و برگشتم دوباره تو تخت که ساعت 9 اینا بود که پی جی زنگ زد که پاشو پاشو نوبت منه بخوابم. تا الان بیدار موندم که تورو بیدار کنم و بعدش خودم بخوابم.
شنبه 9 آبان 1388

Monday، October 26، 2009

دیشب سوار اتوبوس بی آر تی شدم و اصلن فکر نمی کردم جای خالی واسه نشستن داشته باشه ولی یه دونه بود، کجا؟ دقیقن مرز جدا کننده خانوما و آقایون.
اینم بگم که بین قسمت آقایون و خانوما از سمت چپ و راست صندلی گذاشتن و یه ورقه فلزی سوراخ سوراخ که هیچ جوره هیچ آقایی نمیتونه انگشتشو از تو سوراخا رد کنه ولی وسط فقط با یه میله جدا شده. یعنی از بالا و پایین هر کاری میشه کرد.
ایستگاه بعد یعنی چهار راه ولیعصر خیلی شلوغ شد و کلی آدم چپیدن تو. یه دختری جلوی من وایساده بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد. اونجوری که متوجه شدم گوشییشو گم کرده بود و الانم یه گوشی زاپاس دستش بود. اصلنم حواسش به درو و برش نبود.
من همینطور نشسته بودم که یه دفعه متوجه شدم یه آقایی هی سعی میکنه با پای این خانم تماس حاصل کنه. من همیشه اینجور مواقع هوای دختر مورد نظر رو دارم و بهش میگم خودشو بکشه اینورتر ولی اینبار نمی دونم چرا هیچی نگفتم و منتظر شدم ببینم چه اتفاقی میفته.
خلاصه دختره که اصلن نمی فهمید و آقاهه که اولش از پهلو بود حالا دیگه کامل چرخیده بود و فُلان جاشو هی سعی میکرد بماله به پای دختره.
منم همینطور داشتم نگاه می کردم و آقاهه اصلن نمی تونست تصورشو بکنه که یکی داره میبینه. اینه که من همیشه میگم تو حالتی که مطمئن هستید هیشکی شمارو نمی بینه و کاری رو دارید انجام میدید که نمی تونید در حالت عادی انجام بدید، مطمئن باشید که حداقل یکی حواسش به شما هست.
خلاصه آقاهه هی خودشو مالید به پای دختره که فُلانه انقدر بزرگ شده بود که حتی از روی شلوار جین هم کاملن مشخص بود.
دو تا ایستگاه بعد من باید پیاده میشدم، از اونجایی که هم نمی خواستم آقاهه خیلی حال کنه و از طرفی عذاب وجدان داشتم که چرا به دختره نگفتم، پا که شدم سریع جامو دادم به دختره و گفتم شما بیا اینجا بشین ولی اون که نشست یه خانم تپل مپل سفید جاشو گرفت. خب معلوم بود که آقاهه بالاخره خودشو با این خانم تپله ارضا می‏کنه.
خلاصه وقتی سوار هر نوع ماشینی میشید مواظب اینجور آدما باشید.
دوشنبه 4 آبان 1388

Saturday، October 24، 2009


اینم عکس جدید لختی سپیده که حسابی جنجال به پا کرده.
شنبه 2 آبان 1388

Thursday، October 15، 2009

بعده دو سال و اندی امروز واسه اولین بار پی جی رو از وب کم دیدم. تمام اتاقشو بهم نشون داد، قبلن ازش خواسته بودم از جزئیات سوئیتش واسم عکس بگیره و بفرسته ولی امروز کاملن لایو دیدم.
اتاقک لباساش، دستشویی یعنی حتی توالتش، حموم و حوله. تختش، تلویزیون، دراور، بالشش، آینه، لپ تاپش تو آینه.
خودشو لخت، پشمالوی من. بدنش پر از موئه برعکس سرش. لخت بود فقط یه شرت سفید تنش بود. ازش خواستم اونجاشو ببینم، گفت نه خجالت می کشم و الان خوابه و اینا. گفتم اِ از من خجالت می کشی؟ گفتم یه لحظه ببینم و نمیخوام که بیدار شه. نشونم داد. حالا نگین این دختره چقدر بی ادبه ها، گفتم چیز نگفته نداشته باشم دیگه! :دی
از پشت وب کم کلی ماچم کرد، بازم گریه‏م گرفته بود.
پنجشنبه 23 مهر 1388

Sunday، October 11، 2009

منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم. حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار گودرزی قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا با التماسهای خود آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت و مادر و پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل زندان رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیاءدم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من الان نمی توانم فکر کنم باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. وحشت داشتم و تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر ندارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آب رنگی نصب کرده بودند. بهنود می آرزو داشت آسمان آبی را در آخرین لحظه زندگی خود ببیند ولی داشت طناب دار آبی می دید. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند. بهنود به ملکوت اعلی پیوست.

طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.

امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.

من تمام تلاش خودم را کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. باز هم عقیده دارم او مستحق مرگ نبود.

او نمی بایست اعدام شود.

ولی اعدام شد.

اعدام

یکشنبه 19 مهر 1388

Tuesday، October 06، 2009


این روزا خیلی کار دارم و حسابی سرم شلوغه، فقط اومدم که بگم مهرگان بود و باز ما مثل همیشه هیچی ازش نفهمیدیم، اونوقت خدا نکنه اعیاد مذهبی باشه. بعد میگن چرا انقدر دین زده شدین؟
جشن تو آمریکا تو شهرهای مختلفش برگزار شده، پی جی هم رفته، این عکسم از پروفایلش دزدیدم. :دی
سه شنبه 14 مهر 1388

Thursday، October 01، 2009

40 هفته نذر امامزاده صالح برای شفای پی جی داشتم که دیروز تموم شد. درست 10 ماه بود که هر چهارشنبه می رفتم امامزاده و دعا می کردم، به غیر از یه هفته که سه شنبه رفتم. با اینکه گفته بودم هر هفته میرم و روزش رو تعیین نکرده بودم ولی به شدت دلم می خواست فقط چهارشنبه ها برم.
بعد از زیارت و دعای اینکه ناامیدم نکنه، تو ماشین زنگ زدم به پی جی. هر چند می دونستم اون موقع سر کاره و شاید نتونه صحبت کنه ولی دلم طاقت نیاورد. البته صبحش بهش گفته بودم که امروز آخرین روزه ولی شبم که داشتم برمی گشتم و در واقع روز اونا بود باز گفتم. بهش گفتم من مطمئنم که خوب میشی توام مطمئن باش. گفتم امیدتو از دست نده؛ من خیلی دعا کردم حتمن جواب می گیرم.

پ.ن 1: یه خانومی تو امامزاده داشت دعا می کرد با صدای بلند، نمی دونم چرا ولی داشتم گوش میدادم ببینم چی میگه. با لهجه صحبت میکرد که من نمی دونستم لهجه کجاست. داشت می گفت ای خدا من که بنده خوبی نبودُم، به خاطر بنده های خوبت حاجتُمو بده. هی می گفت امامزاده صالح قربونت بُرُم، قربونت بُرُم. فکر کنم اونم دنبال شفای مریضش بود؛ شاید پسرش.

پ.ن 2: جدیدن کمر پی جی به علت همون سرطان خیلی درد می کنه و اذیتش می کنه؛ از این کمربند طبیا استفاده می کنه ولی خب فایده ای نداره. هیچ کاری نمی تونم بکنم و فقط غصه می خورم. خیلی دلم می خواست پیشش بودم تا بیشتر می تونستم حسش کنم و شاید کمکی کنم، حداقل از نظر تغذیه ای که می دونم خیلی مهمه ولی نیستم.
براش دعا کنید. مرسی
پنجشنبه 9 مهر 1388

Monday، September 28، 2009

یکی از مشتریهام که دیروز اومده بود؛ نه ببخشید پری روز، یه آدامس بهم داد که تا همین چند دقیقه پیش نخورده بودمش. الان گفتم تا دارم اینجا مطلب می نویسم، اینم که همینطور بیخودکی مونده بود روی میز، بهتره بخورمش. حالا نمی دونم مزه گلابی میده، مزه هندونه میده یا مزه توت فرنگی؟
دوشنبه 6 مهر 1388
امروز به دیدن و خوندن چند تا وبلاگ گذشت؛ فهمیدن این موضوع سخت نبود که وبلاگهایی که بیشتر غم و غصه داشتن بازدید کننده بیشتری هم داشتن و اونایی که مثلن داشتن از عروسیشون می گفتن حداکثر 2-3 تا کامنت که اونم دو تاش مال یه نفر بود. :دی
برای این بچه هم دعا کنید: http://goorban.blogfa.com
دوشنبه 6 مهر 1388

Monday، September 21، 2009

دلمان یک هم آغوشی،
یک لب ِ طولانی می‏خواهد.
دوشنبه 30 شهریور 1388

Tuesday، September 15، 2009

وقتی می خوام زیر بغلمو اپیلاسیون کنم، اول از راستیه شروع می کنم بعد میرم سراغ زیر بغل چپ، چون همیشه سمت راستم درد بیشتری احساس می کنم. اولا از سمت چپ شروع می کردم بعد که میومدم سمت راست، دردشو اصلن نمی تونستم تحمل کنم، بعده یه مدتی گفتم بزار این بار اول سمت راست رو اپیلاسیون کنم ببینم چه جوریه؛ همچنان دردش از سمت چپ بیشتره ولی بازم بهتره.
کلن نفهمیدیم حکمت موهای زائد چیه؛ مخصوصن مال ِ خانومها؟
سه شنبه 24 شهریور 1388
آخ بس که نیستی!

Sunday، September 13، 2009

عینک

بعد امروز که این دختره که پشت گوشش یه گوشت اضافه خیلی خیلی بزرگ داره و منم خیلی خیلی به این چیزا حساس، برداشت عینک منو زد به چشمش که من بگم بهش میاد یا نه. یعنی کاش می تونستم پرتش کنم اونور قبل ِ اینکه عینکمو بدون اجازه برداره.
بعدترش مجبور شدم برای اولین بار برم عینکو با آب و ریکا بشورم، تمیز شد یعنی؟
یکشنبه 22 شهریور 1388
وقتی میرم این بلاگ و اون بلاگ و می بینم همه شبهای قدر رو بیدار بودن و دعا کردن مخصوصن اینکه حاجتی داشتن از خودم خجالت می کشم که به خاطر پریود بودن و بهانه اینکه نمی تونم قرآن بخونم، مثل خرس خوابیدم و فقط قبل اینکه خوابم ببره یه دعای کوچیکی کردم.
و نهایت جالبیش اینجاست که این چند روز به قدری خوابم زیاد شده بود که توانایی بیدار موندن رو نداشتم و البته از طرفی هم می گفتم من که پریودم و نمیشه قرآن بخونم پس واسه چی بیدار بمونم؟
هنوز بین شک و تردیدم که مگه برای خدا کی و چطوری دعا کردن مهمه؟ مگه مهمه که من چند روز بعده شبهای قدر دعا کنم یا در طول روز دعا کنم یا اینکه حتمن باید شب بیدار بمونم و دعا کنم تا دعام اجابت بشه؟
یا اینکه حتمن باید چیزای عربی بخونم و اگه فارسی بگم مورد قبول واقع نمیشه؟
خدایا شک و تردید رو از دلم بیرون ببر؛ تو که می دونی منی که امامزاده و غیره و غیره رو قبول نداشتم به خاطر مریضی پی جی و دعا برای شفاش هر هفته رفتم امامزاده. تا 3 هفته دیگه نذر 40 هفته ایم تموم میشه، خدایا اگه این امامزاده ها و امامات و پیغمبرات راستن بهم ثابت کن که شکّم بیخودی بوده. بهم ثابت کن که فقط سعی کردن برای آدم خوبی بودن فایده نداره و باید یه دین و یه راه برای زندگیم داشته باشم.
یکشنبه 22 شهریور 1388
خودمم نمی دونم چی شد که اینجوری شد؛ ولی نمی تونم قول بدم این آخرین باره.
دوباره داریم عشق بازی می کنیم و اون زنگ میزنه و من زنگ میزنم. الان که زنگ زدم صدای بیرون میومد بهش گفتم کجایی؟ گفت اومدم شام؛ گفتم با کی یا با کیا؟ گفت: مهرداد و رزیتا و هدیه (دختر مهرداد و رزیتا)، شهزاد و اسم یکی دو تای دیگه!
گفتم می دونی از کیه که با من غذا نخوردی؟ گفت: از اواخر خرداد 1386. گفتم اوهوم، ولی دیگه به من ربطی نداره، منم می خوام، یا اینوری یا اونوری.
پ.ن: منظور از اینوری یا اونوری اینه که دفعه پیش بهش گفتم یا برگرد ایران یا بزار من بیام.
یکشنبه 22 شهریور 1388

Wednesday، September 09، 2009

کاش غم من به اندازه اونی بود که سگشو آورده بود درمانگاه حیوانات!
چهارشنبه 18 شهریور 1388

Sunday، September 06، 2009

بازم با هم حرف زدیم، بازم من گریه کردم، دوباره و دوباره که باشه هم حتی.
یا باید شیمی درمانی میشده یا هر هفته یه آمپول که از پیشرفت بیماریش جلوگیری بشه.
یک بار شیمی درمانی کرده ولی خیلی سخت بوده، آمپول هر هفته رو ترجیح داده که عوارض بدی رو داره. در زمان نه چندان زیادی کلیه هاش از کار میفتن، کبدش هم همینطور.
مادربزرگش همین بیماری رو داشته و 8 سال طول کشیده تا فوت بشه. گفت با چشمام دیدم که اون چی کشید، نمی خوام و نمیزارم که تو پاسوز من بشی.
بهش گفتم تو داری به من ظلم می کنی، انتخاب من اینی نیست که تو خواستی. هر چقدر می خوام بهش امید بدم فایده هم نداره انگار. خودش رو یه مُرده می دونه که دیر یا زود کارش تمومه.
گفت بیخودی نیومدم آمریکا، منم خیلی آرزوها داشتم. ولی تو اگه با من باشی خیلی چیزارو از دست میدی که حق داری داشته باشی شون. بهم گفت تو تا حالا سک.س کامل نداشتی با منم نمی تونی سک.س داشته باشی (به خاطر عوارض همون آمپولها)، پس بهتره که الان که جوونی به فکر خودت باشی و به خاطر من زندگیتو خراب نکنی. گفتم: خب سک.س که همه چیز زندگی نیست، شاید من با یکی ازدواج کنم که انقدر ازش بدم بیاد که بازم نتونم سک.س خوبی داشته باشم. بعدشم حالا که این برات مهمه اگه بخوای می تونم قبل از اومدنم برم یه دور سک.س کامل داشته باشم و بعد بیام! :دی گفت تو غلط می کنی!
چه می فهمه من چی می کشم؟ چه می فهمه احساس من چیه؟ چه می فهمه که برام خودش مهمه نه سک.سش؟ اونم میگه تو نمی فهمی، تو نمی دونی، اینجوری برات بهتره. می فهمم چی میگه ولی نمی خوام.
یکشنبه 15 شهریور 1388

Monday، August 31، 2009

دیروز یکی از دوستای چند سال پیشمو دیدم که اون موقع خیلی با هم مشکل داشتیم و خیلی اتفاقا افتاد.
ارتباطمون الان فرق کرده یه جورایی، همه چیزو براش تعریف کردم؛ در نهایت بهم گفت که نباید بیشتر از این پاسوزش بشم و منتظر بمونم.
تو خیابون بودیم و موقع تعریف کردن خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم ولی وقتی که اون داشت منو راهنمایی می کرد، وقتی که داشت می گفت عمرت هدر رفته بیشتر هدرش نده، وقتی داشت بهم می گفت که اون تو رو از زندگیش خارج کرده و تو نمی فهمی، نشد که جلوی گریه‏مو بگیرم. چون بعدش خونه دوستم دعوت بودم و نمی خواستم آرایشم بهم بخوره و البته قیافه ناراحتی داشته باشم هی هر قطره ای که میومد سریع با گوشه دستمال کاغذی پاکش می کردم. گلوم داشت منفجر میشد از بس بغض داشت. این دوستم همش فکر می کرد من از دستش ناراحت شدم به خاطر این حرفاش در صورتیکه اصلن اینطور نبود. به قول خودش موندن و رفتن من هیچ فرقی به حال اون نمی کرد که بخواد جلوی رفتن منو بگیره.
خیلی بهم گفت برگرد، از این راهی که رفتی همین الانم برگردی سود کردی، نزار 7 سالت بشه 7 سال و یه روز. چقدر که گفتنش آسونه؛ آخرین تیرمم می زنم، شد شد، نشد دیگه راهی برام نمی مونه.
و بعدش راهی خونه یکی دیگه از دوستام شدم؛ افطاری دعوت بودم. همه دوستاشو دعوت کرده بود ولی من فقط 3 نفرشونو می شناختم. تا افطار کنیم و شام بخوریم و میوه، البته به زور دوستم چون که واقعن جا نداشتیم ولی اون هی اصرار می کرد، شد ساعت 9.5-10. به یکی از دوستام که قبلن با هم جا گرفته بودیم واسه کار و اونم واسه خودش کلی ماجرا داشت هی می گفتم پاشو بریم دیر شد، اونم خونسرد عین خیالش نبود و می گفت حالا میریم. ولی من دل تو دلم نبود که دیر شده و کی میرسم خونه و الان مامان اینا دلشون شور میزنه و حوصله جواب پس دادنم نداشتم؛ هر چند می دونستن من مهمونم و دیر میرم خونه.
خلاصه هی این دست و اون دست کردن دوستم و از اونور دیر شدن گفتیم اصلن بابا بی خیال و امشب همین جا می مونیم. بیچاره صابخونه که یه تعارف کرد و مام از خدا خواسته سریع قبول کردیم.
به مامانم زنگ زدم که چون خیلی دیر شده من امشب اینجا می مونم؛ البته می دونم که اصلن دوست نداشت ولی به خاطر دیر وقتی خودش بهتر دید که بمونم. کلیم گفت شوهرش نیست و اینا، منم که بهش اطمینان دادم نیست موندم.
تا ساعت 3 نصفه شب حرف زدیم و ساعت 8 صبح صابخونه که خواب بود پا شدیم و رفتیم.
من که هر روز صبح باید حموم برم امروز رسمن مردم از بی حمومی. اگه کلاس نداشتم و کاری هم نداشتم می رفتم خونه ولی گفتم حالا یه امروزُ تحمل کنم و به کارام برسم.
فعلن همین دیگه
دوشنبه 9 شهریور 1388