Saturday، November 21، 2009

می خوام آدرس و اسم اینجارو عوض کنم؛ دلیل دارما الکی نیست.. هنوز اسم درست و حسابی پیدا نکردم.. شماها اگه چیزی به ذهنتون میرسه بگین لطفن..

Thursday، November 19، 2009

از کجا باید بگم؟ سعی می کنم خلاصه بگم. فکر کنم پارسال یا شاید از یه سال کمی بیشتر بود که یه خانمی تماس گرفت و یه کاری سفارش داد. کار رو که انجام دادم براش ایمیل کردم، اونم ایمیل همکارش که تو دوبی بود رو داد و گفت واسه اون بفرستم. منم فرستادم و تو ایمیل گفتم که چک کنه که اشتباهی نداشته باشه. اونم یه جوری جواب داد که از همون ایمیل اول ازش بدم اومد. مثل کسی که خیلی خودشو قبول داره و میخواد طرف مقابل رو تحقیر کنه. امروز اینارو بهش گفتم.
خلاصه یه چند تا ایمیل این شکلی رد و بدل شد و منم همچنان از این آدم بدم میومد. کار که تموم شد ارتباط قطع شد. یه مدت بعد یه ایمیل داد، یادم نیست دقیقن چی بود ولی یادمه آخرش بهش گفتم بعد از این دیگه نمی خوام هیچ ایمیلی ازش ببینم چون اگه ببینم صد در صد نخونده پاکش می کنم.
دیگه تموم شد، تا اینکه چند وقت پیش دوباره یکی دو تا ایمیل رد و بدل شد تا اینکه ایشون فرمودن خیلی دلش میخواد با من تلفنی حرف بزنه. گفتم چطور بعده اونهمه دعوا شما یه دفعه دلتون خواست با من حرف بزنید؟ خلاصه بازم طرز حرف زدنش طوری بود که من خوشم نمیومد. کلی از خودش تعریف کرد که دانشگاه پلی تکنیک لیسانس گرفته و نمی دونم کانادا فوق گرفته و چی چیو چی چی.
تا اینکه بالاخره امروز اومد اینجا تو محل کارم.
یه تصوری ازش داشتم ولی اونی نبود که من فکر می کردم، اولن از اینایی که زبونشون گیر می کنه وقتی س و ز میگن و یه شکلی که به نظر نمیومد زیاد مهربون یا صادق باشه. هر چند اونطوری که تو ایمیلها حرف زده بود هم نبود. خیلی معقول تر و اصلن به نظر نمی رسید که فکر میکنه آسمون سوراخ شده و این افتاده پایین ولی برام مهمه که قیافه طرف حداقل نشان دهنده صداقتش باشه. هر چند به همونم نمیشه اعتماد کرد. 9 سال هم از من بزرگتر بود. به نظر می رسید خیلی مشتاق ِ ادامه ارتباط بود. بهم پیشنهاد داد بریم بیرون ناهار بخوریم ولی من قبول نکردم. گفت نمی دونم باید اصرار کنم یا نه؟ گفتم نه نیازی نیست من نمی خوام.
خیلی دلم می خواست این آدم ِ امروز اوکی باشه و بتونه منو جذب کنه ولی نکرد.
می خوام پی جی رو بزارم کنار ولی خدا میدونه چقدر سخته.
نمی دونم چیکار باید بکنم؟ نمی دونم باید همچنان منتظر بمونم یا نه؟ و تا کی میشه منتظر موند؟ اگه آخرش فقط واسم پشیمونی بمونه چی؟ همین الانش به خاطر 7 سال گذشته کلی ناراحتم، اونوقت چند سال دیگه یا حتی چند ماهه دیگه چی؟
پنجشنبه 28 آبان 1388

Tuesday، November 17، 2009

ثبت نام لاتاری هم انجام شد. با اینکه هی عقب انداختم که دوربینمو درست کنم و یه عکس جدید از خودم بگیرم نشد که نشد. مجبور شدم همون عکس پارسالی و پیارسالی رو بزارم.
پلاکهام که عوض شدن و گیج بودم که پلاکمون دو شماره کم شده یا زیاد. اولش کم کردم و می خواستم همونجوری ثبت نام کنم ولی شانس آوردم که نکردم. هر چی زنگ زدم مامان جواب نداد، آخرش مجبور شدم از پدر محترم بپرسم. چرا مجبور شدم؟ چون آقای پدر ِ بنده کلی سوال می پرسه و فکر می کنه حالا چی شده که من پلاکمونو می خوام و خلاصه نمی خواستم بیخودی واسش فکر درست کنم ولی آخرش به خودش زنگ زدم و فهمیدم که بعله اونی که من فکر می کردم اشتباه بوده و باید دو شماره بهش اضافه می کردم.
امروز 17 نوامبره و منم که به عدد 7 علاقمندم و کلن احساسم اینه که لاکی نامبرمه، پس امیدوارم امسال دیگه برنده شم. شمام واسم دعا کنین. مرسی
سه شنبه 26 آبان 1388
شدیدن امروز و البته مطمئنن امشب دلم می خواد یه چیزیُ تجربه کنم که تا حالا نکردم، یا بهترش اینه که بگم دلم می خواد تو هوا باشم.
حیف که من اینکاره نیستم، وگرنه رسمن دلم می خواست یه مشروب اساسی می زدم به بدن و هوش از سرم می رفت، که وقتی صبح از خواب پا میشدم نمی فهمیدم دیشبش چی شده.
یا یه قرص تو همون مایه های اکس مینداختم بالا و کلی از این دنیا فاصله می گرفتم. حیف که دیگه اصلن ِ اصلن اینکاره نیستم وگرنه فکر کنم یه مخدری هم بد نبود، جواب میداد بخدا.
یه لعنتی بیاد با من حرف بزنه خب!
سه شنبه 26 آبان 1388

Monday، November 16، 2009

این ایمیل واسم اومده، اونم به ایمیلی که ماه به ماه ازش استفاده نمی کنم:

کاربر محترم
شما درحال فعاليت غيرقانوني و ضد امنيت ملي در فضاي مجازي مي باشيد
در صورت ادامه اينگونه فعاليت ها برابر قانون جرايم رايانه اي،مجرم شناحته
شده و با شما برخورد قانوني خواهد شد.

نتیجه: الان من معروف شدم و حتی می تونم برم پناهنده شم!
دوشنبه 25 آبان 1388

Thursday، November 12، 2009

امروز پنج شنبه‏ستُ دلمان لهو و لعب می‏خواهد.
پنجشنبه 21 آبان 1388

Tuesday، November 10، 2009

دلت هنوز اونجا جا مونده وقتی شارژ کارتت تموم میشه و حتی نتونستی خداحافظی کنی.
تازگیا گیر دادم که به جای سلام از درود استفاده کنم، با بقیه روم نمیشه و طبق معمول همیشه اولین نفر پی جی‏ئه.

همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم!
سه شنبه 19 آبان 1388

Sunday، November 08، 2009

از اینکه هر دفعه یکی از دوستام زنگ می‏زنه یا من بهشون زنگ می‏زنم، اولین چیزی که بعده سلام چطوری؟ خوبم می پرسن راجع به رفتنه و کارت چی شد و پس کی درست میشه بدم میاد. یعنی بدم اومده بس که هیچکی هیچ حرفی نداره و خب اگه این نبود چی می خواستین بگین؟ بعد که به هیچکی زنگ نمیزنی که لابد شاید یه خاکی تو سرت شده و نمی‏خوای به کسی بگی همه شاکی که چرا زنگ نمی‏زنی؟
خب بابا جون بفهم که نمی‏خوام بگم، بفهم که می‏خوام یه مدت تو خودم باشم، بفهم دیگه!

پیوست: این پست به این معنی نیست که یه مرگم هستا، اتفاقن فعلن گوش شیطون کر همه چی روبراهه. همین الانم با پی جی صحبت کردم و کلی خوشحالمه.
یکشنبه 17 آبان 1388

Monday، November 02، 2009

دوست پسر ِ این دختره بهش خیانت کرده البته برای چندمین بار، دختره شده اسپند ِ رو آتیش... تازه میخوان با هم ازدواجم کنن!!!
وای خدا از این بلاها سرمون نیار، الهی آمین...
یکشنبه 10 آبان 1388

Saturday، October 31، 2009

انقدر تو بوق و کرنا کردن که دیروز 88/8/8 بوده که انگار مثلن چی هست. خب یه روزیم 77/7/7 بوده، یه روز دیگه‏م 66/6/6 بوده، باز یه روز دیگه‏شم 55/5/5 بوده، بازم بگم؟ :دی
نمی دونم حالا بگم که دیروز که 88/8/8 بود و من درست ساعت '8:08 بیدار شدم چی فکر می کنید؟ البته فقط بیدار شدم ولی از جام پا نشدم، شایدم پا شدم رفتم دستشویی و برگشتم دوباره تو تخت که ساعت 9 اینا بود که پی جی زنگ زد که پاشو پاشو نوبت منه بخوابم. تا الان بیدار موندم که تورو بیدار کنم و بعدش خودم بخوابم.
شنبه 9 آبان 1388

Monday، October 26، 2009

دیشب سوار اتوبوس بی آر تی شدم و اصلن فکر نمی کردم جای خالی واسه نشستن داشته باشه ولی یه دونه بود، کجا؟ دقیقن مرز جدا کننده خانوما و آقایون.
اینم بگم که بین قسمت آقایون و خانوما از سمت چپ و راست صندلی گذاشتن و یه ورقه فلزی سوراخ سوراخ که هیچ جوره هیچ آقایی نمیتونه انگشتشو از تو سوراخا رد کنه ولی وسط فقط با یه میله جدا شده. یعنی از بالا و پایین هر کاری میشه کرد.
ایستگاه بعد یعنی چهار راه ولیعصر خیلی شلوغ شد و کلی آدم چپیدن تو. یه دختری جلوی من وایساده بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد. اونجوری که متوجه شدم گوشییشو گم کرده بود و الانم یه گوشی زاپاس دستش بود. اصلنم حواسش به درو و برش نبود.
من همینطور نشسته بودم که یه دفعه متوجه شدم یه آقایی هی سعی میکنه با پای این خانم تماس حاصل کنه. من همیشه اینجور مواقع هوای دختر مورد نظر رو دارم و بهش میگم خودشو بکشه اینورتر ولی اینبار نمی دونم چرا هیچی نگفتم و منتظر شدم ببینم چه اتفاقی میفته.
خلاصه دختره که اصلن نمی فهمید و آقاهه که اولش از پهلو بود حالا دیگه کامل چرخیده بود و فُلان جاشو هی سعی میکرد بماله به پای دختره.
منم همینطور داشتم نگاه می کردم و آقاهه اصلن نمی تونست تصورشو بکنه که یکی داره میبینه. اینه که من همیشه میگم تو حالتی که مطمئن هستید هیشکی شمارو نمی بینه و کاری رو دارید انجام میدید که نمی تونید در حالت عادی انجام بدید، مطمئن باشید که حداقل یکی حواسش به شما هست.
خلاصه آقاهه هی خودشو مالید به پای دختره که فُلانه انقدر بزرگ شده بود که حتی از روی شلوار جین هم کاملن مشخص بود.
دو تا ایستگاه بعد من باید پیاده میشدم، از اونجایی که هم نمی خواستم آقاهه خیلی حال کنه و از طرفی عذاب وجدان داشتم که چرا به دختره نگفتم، پا که شدم سریع جامو دادم به دختره و گفتم شما بیا اینجا بشین ولی اون که نشست یه خانم تپل مپل سفید جاشو گرفت. خب معلوم بود که آقاهه بالاخره خودشو با این خانم تپله ارضا می‏کنه.
خلاصه وقتی سوار هر نوع ماشینی میشید مواظب اینجور آدما باشید.
دوشنبه 4 آبان 1388

Saturday، October 24، 2009


اینم عکس جدید لختی سپیده که حسابی جنجال به پا کرده.
شنبه 2 آبان 1388

Thursday، October 15، 2009

بعده دو سال و اندی امروز واسه اولین بار پی جی رو از وب کم دیدم. تمام اتاقشو بهم نشون داد، قبلن ازش خواسته بودم از جزئیات سوئیتش واسم عکس بگیره و بفرسته ولی امروز کاملن لایو دیدم.
اتاقک لباساش، دستشویی یعنی حتی توالتش، حموم و حوله. تختش، تلویزیون، دراور، بالشش، آینه، لپ تاپش تو آینه.
خودشو لخت، پشمالوی من. بدنش پر از موئه برعکس سرش. لخت بود فقط یه شرت سفید تنش بود. ازش خواستم اونجاشو ببینم، گفت نه خجالت می کشم و الان خوابه و اینا. گفتم اِ از من خجالت می کشی؟ گفتم یه لحظه ببینم و نمیخوام که بیدار شه. نشونم داد. حالا نگین این دختره چقدر بی ادبه ها، گفتم چیز نگفته نداشته باشم دیگه! :دی
از پشت وب کم کلی ماچم کرد، بازم گریه‏م گرفته بود.
پنجشنبه 23 مهر 1388

Sunday، October 11، 2009

منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم. حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار گودرزی قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا با التماسهای خود آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت و مادر و پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل زندان رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیاءدم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من الان نمی توانم فکر کنم باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. وحشت داشتم و تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر ندارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آب رنگی نصب کرده بودند. بهنود می آرزو داشت آسمان آبی را در آخرین لحظه زندگی خود ببیند ولی داشت طناب دار آبی می دید. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند. بهنود به ملکوت اعلی پیوست.

طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.

امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.

من تمام تلاش خودم را کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. باز هم عقیده دارم او مستحق مرگ نبود.

او نمی بایست اعدام شود.

ولی اعدام شد.

اعدام

یکشنبه 19 مهر 1388

Tuesday، October 06، 2009


این روزا خیلی کار دارم و حسابی سرم شلوغه، فقط اومدم که بگم مهرگان بود و باز ما مثل همیشه هیچی ازش نفهمیدیم، اونوقت خدا نکنه اعیاد مذهبی باشه. بعد میگن چرا انقدر دین زده شدین؟
جشن تو آمریکا تو شهرهای مختلفش برگزار شده، پی جی هم رفته، این عکسم از پروفایلش دزدیدم. :دی
سه شنبه 14 مهر 1388

Thursday، October 01، 2009

40 هفته نذر امامزاده صالح برای شفای پی جی داشتم که دیروز تموم شد. درست 10 ماه بود که هر چهارشنبه می رفتم امامزاده و دعا می کردم، به غیر از یه هفته که سه شنبه رفتم. با اینکه گفته بودم هر هفته میرم و روزش رو تعیین نکرده بودم ولی به شدت دلم می خواست فقط چهارشنبه ها برم.
بعد از زیارت و دعای اینکه ناامیدم نکنه، تو ماشین زنگ زدم به پی جی. هر چند می دونستم اون موقع سر کاره و شاید نتونه صحبت کنه ولی دلم طاقت نیاورد. البته صبحش بهش گفته بودم که امروز آخرین روزه ولی شبم که داشتم برمی گشتم و در واقع روز اونا بود باز گفتم. بهش گفتم من مطمئنم که خوب میشی توام مطمئن باش. گفتم امیدتو از دست نده؛ من خیلی دعا کردم حتمن جواب می گیرم.

پ.ن 1: یه خانومی تو امامزاده داشت دعا می کرد با صدای بلند، نمی دونم چرا ولی داشتم گوش میدادم ببینم چی میگه. با لهجه صحبت میکرد که من نمی دونستم لهجه کجاست. داشت می گفت ای خدا من که بنده خوبی نبودُم، به خاطر بنده های خوبت حاجتُمو بده. هی می گفت امامزاده صالح قربونت بُرُم، قربونت بُرُم. فکر کنم اونم دنبال شفای مریضش بود؛ شاید پسرش.

پ.ن 2: جدیدن کمر پی جی به علت همون سرطان خیلی درد می کنه و اذیتش می کنه؛ از این کمربند طبیا استفاده می کنه ولی خب فایده ای نداره. هیچ کاری نمی تونم بکنم و فقط غصه می خورم. خیلی دلم می خواست پیشش بودم تا بیشتر می تونستم حسش کنم و شاید کمکی کنم، حداقل از نظر تغذیه ای که می دونم خیلی مهمه ولی نیستم.
براش دعا کنید. مرسی
پنجشنبه 9 مهر 1388

Monday، September 28، 2009

یکی از مشتریهام که دیروز اومده بود؛ نه ببخشید پری روز، یه آدامس بهم داد که تا همین چند دقیقه پیش نخورده بودمش. الان گفتم تا دارم اینجا مطلب می نویسم، اینم که همینطور بیخودکی مونده بود روی میز، بهتره بخورمش. حالا نمی دونم مزه گلابی میده، مزه هندونه میده یا مزه توت فرنگی؟
دوشنبه 6 مهر 1388
امروز به دیدن و خوندن چند تا وبلاگ گذشت؛ فهمیدن این موضوع سخت نبود که وبلاگهایی که بیشتر غم و غصه داشتن بازدید کننده بیشتری هم داشتن و اونایی که مثلن داشتن از عروسیشون می گفتن حداکثر 2-3 تا کامنت که اونم دو تاش مال یه نفر بود. :دی
برای این بچه هم دعا کنید: http://goorban.blogfa.com
دوشنبه 6 مهر 1388

Monday، September 21، 2009

دلمان یک هم آغوشی،
یک لب ِ طولانی می‏خواهد.
دوشنبه 30 شهریور 1388

Tuesday، September 15، 2009

وقتی می خوام زیر بغلمو اپیلاسیون کنم، اول از راستیه شروع می کنم بعد میرم سراغ زیر بغل چپ، چون همیشه سمت راستم درد بیشتری احساس می کنم. اولا از سمت چپ شروع می کردم بعد که میومدم سمت راست، دردشو اصلن نمی تونستم تحمل کنم، بعده یه مدتی گفتم بزار این بار اول سمت راست رو اپیلاسیون کنم ببینم چه جوریه؛ همچنان دردش از سمت چپ بیشتره ولی بازم بهتره.
کلن نفهمیدیم حکمت موهای زائد چیه؛ مخصوصن مال ِ خانومها؟
سه شنبه 24 شهریور 1388